شبهای تابستان روی بامهای هرات
تابستان که میرسید، بام خانه بخشی از خانه میشد.
عصر که هوا کمی از تندی میافتاد، رختخوابها یکییکی بالا برده میشد. توشک، بالشت، کمپل نازک و گاهی یک پارچ آب. هر کسی گوشه خودش را پیدا میکرد و بام برای چند ساعت به اتاق خواب بزرگی زیر آسمان تبدیل میشد.
در بسیاری از خانههای هرات، تابستان بدون بام کامل نمیشد.
روزها دیوارها از گرما داغ میشدند و اتاقها نفس را میگرفتند. شب اما بالای بام نسیمی میآمد که همان چند درجه خنکی، برای خواب کافی بود.
کسی دنبال کولر نبود. گاهی یک پکه هم در کار نبود.
راه حل ساده بود: برو بالا.
شب از همانجا شروع میشد.
قبل از خواب معمولا کسی چای میآورد. پیالهها روی یک سینی کوچک میآمدند و اعضای خانواده دور هم مینشستند. صحبت از اتفاقهای روز بود، از همسایهها، از مهمانی فردا، از کسی که از سفر آمده بود، از کسی که قرار بود به سفر برود.
بچهها اما کمتر حوصله این گفتوگوها را داشتند.
برای آنها بام یک دنیای دیگر بود.
گاهی از یک بام صدای بچههای بام دیگر میآمد. فاصله چند خانه با چند صدا از بین میرفت. یکی نام دیگری را صدا میکرد. کسی چیزی میگفت و از آنطرف خنده بلند میشد.
بامها از هم جدا بودند، اما زندگی روی آنها به هم نزدیک بود.
در بعضی شبها، قصه شروع میشد.
بزرگترهای خانواده چیزی از گذشته تعریف میکردند. خاطرهای از کودکی، سفری قدیمی، قصه یکی از اقوام یا رویدادی که سالها پیش اتفاق افتاده بود.
بچهها گوش میکردند.
بعضی قصهها بارها گفته میشدند، اما باز هم شنونده داشتند.
شاید چون موضوع فقط خود قصه نبود. صدای کسی بود که آن را تعریف میکرد. تاریکی شب بود. جمع خانواده بود. آسمانی بود که بالای سر همه باز بود.
موبایلی نبود که هر کسی را به گوشه خودش ببرد.
اگر سکوت میشد، واقعا سکوت بود.
گاهی صدای سگی از چند کوچه دورتر میآمد. گاهی صدای موتری از خیابان رد میشد. گاهی کسی در خانه همسایه چیزی صدا میکرد. صدای ظروف از یک حویلی میآمد و بعد دوباره همه چیز آرام میشد.
بعضی شبها صدای اذان میان خانهها میپیچید.
کودکان تا آخرین لحظه برای نخوابیدن مقاومت میکردند. یکی ستارهها را میشمرد. دیگری دنبال روشنترین نقطه آسمان میگشت. یکی میپرسید آن ستاره چرا حرکت میکند و بزرگتری جوابی میداد که شاید خودش هم چندان مطمین نبود.
کسی گوگل نمیکرد.
جواب همان بود که بزرگتر خانواده میدانست.
گاهی هم کسی از بام همسایه صدا میزد و گفتوگویی کوتاه میان دو خانه شکل میگرفت.
در روز، دیوارها خانهها را جدا میکردند. شب، بامها این فاصله را کمتر میکردند.
آدمها میدانستند چه کسی هنوز بیدار است. صدای خنده یک خانواده شنیده میشد. صدای گریه یک کودک میآمد. اگر کسی مهمان داشت، همسایهها از رفتوآمد میفهمیدند.
زندگی بیشتر در معرض دید و شنیدن دیگران بود.
حریم خصوصی شکل دیگری داشت.
صبح هم تجربه خودش را داشت.
گاهی پیش از آنکه کسی کاملا بیدار شود، روشنایی آرامآرام روی صورتش میافتاد. هوا هنوز خنک بود و شهر تازه از خواب بیرون میآمد.
باید رختخوابها جمع میشد.
دوباره توشکها، بالشتها و کمپلها پایین برده میشدند تا شب بعد همان مسیر را برگردند.
این رفتوآمد بخشی از تابستان بود.
هیچکس آن روزها احتمالا فکر نمیکرد که بالا بردن چند رختخواب به بام، سالها بعد تبدیل به خاطره شود.
اما شد.
با تغییر خانهها، آمدن وسایل سرمایشی، بیشتر شدن آپارتمانها و تغییر سبک زندگی، بام آرامآرام جای قبلی خود را از دست داد.
موبایل هم شبها را تغییر داد.
حالا ممکن است چند نفر در یک اتاق کنار هم باشند و هرکدام در جای دیگری زندگی کنند. یکی ویدیو میبیند، دیگری پیام میفرستد و دیگری در شبکههای اجتماعی میچرخد.
آن شبهای بام شکل دیگری داشتند.
سرگرمی اصلی همان آدمهایی بودند که کنارت نشسته بودند.
باید با هم حرف میزدید.
گاهی هم هیچ حرفی نبود و همه فقط به آسمان نگاه میکردند.
شاید برای همین است که خاطره خوابیدن روی بام برای خیلیها فقط خاطره فرار از گرما نیست.
خاطره نوعی زندگی است.
زمانی که شب آهستهتر میگذشت.
خانواده بیشتر صدای همدیگر را میشنید.
آسمان نزدیکتر به نظر میرسید.
و آدم، پیش از آنکه خوابش ببرد، آخرین چیزی که میدید صفحه روشن موبایل نبود.
آسمان هرات بود.
